احمد حیدربیگی(1318-1386)

لابیرنت (شعر نو)

احمد حیدربیگی ناشر: شهر اندیشه همدان    1379  چاپ اول

ISBN : 964-92535-2-1   تعداد صفحات : 192

labyrinth

چند شعر از این کتاب :

 

ای آزادی

ترا به فراموشی سپرده ام

آنگونه

که بیابان دریا را از یاد برده است

و خاکستر

بهار و برگ و پرنده را

تنها نامت

به غریزه ای غریب

چون باد در نیزار

و باران در مرداب

دور دست ذهنم را می آشوبد

تصویرت

کبودی کمرنگ ساحلی است

که در ابر و آب و افق گم شده است

ومن

آفریده ناگزیر

در سیاره ای مجروح

که اهریمنی ماندگار

خاکش را به رنج در آمیخت

و خدایی رهگذر

از سر دلتنگی در آن شادی آفرید

هزاران بار

آغشته به خون زاده شدم

و آلوده به خاک

در غارهای تنهایی ناپدید شدم

و در این گردش بی سامان

ترا

در بسیار قصه ها نوشتم

و بر بسیار کتیبه ها کندم

و شب های بلند زمین را

به نشانه حضورت

بر قله ها آتش افروختم

و کاروان ها را

از سراب و سپیده دم

و عقوبت جاودانگی در بهشت

خبر دادم

اینک

انبوه آدمهای کوچک

زمین را تنگاتنگ انباشته اند

و بوی منقرض عشق

شامه جهان را می آزارد

و من

با قامتم به بلندای بیستون

قرنهاست سر به زانو نشسته ام

و از چشمانم رودخانهای جاری است

که دانه های آخرین را

به جزایر متروک می برد

وتو

چون تصویر جنگل

در اندیشه ببری در بند

مرا به خویش می خوانی

ای راز همه زادنها و رویش ها

عمر اسارتم چنان به درازا کشیده است

که  زنجیر ها  همه زنگار بسته اند

و تو

با مردنم زاده می شوی

وبا زادنم می میری

چون طلوع و غروب در دو سوی جهان

من

در آستانه غروبم

از شانه سروها طلوع کن

پیش از آنکه

دوباره

زاده شوم

————————————————————————————————————————————————————————

نفرین

 

حور و شیر و شرابت ناگوار باد

که مومن به قساوت خویش

دشنه ات را در کتفم فرو می بری

تا آنچه سزاوارم نخواهم

تو

برای حور می کشی

ومن

برای خدا

می میرم

————————————————————————————————————————————————————————-

فاصله

در برابرت ایستاده ام

با پینه های دستم

در باروری آهن و خاک

وتو

در میز بزرگت فرو رفته ای

با پینه پیشانیت

چون تکه زمینی بی گیاه در جنگل

تلخ و ترش* مرا میرانی

و من

در می یابم :

که از دست تا پیشانی

فاصله بسیار است …

———————————————————————————————————————————————————————-

* (TOROSH)

سایه ها

 

پیش از این

نیاکانم

با قرص نان و کاسه آبی

در سایه خدایان

زیستند و مردند

اینک من

نوشابه و نان را بر سفره ام تصویر کرده ام

آه فرزندان من

شما در سایه کدام خدا

خواهید زیست؟

————————————————————————————————————————————————————————-

سکه ها

 

با سکه نارایج دقیانوس

در شهر می گردیم

و هیچ سقایی آنرا به کاسه آبی نمی خرد

بیداری زودرس

ما را به هلاک خواهد افکند

شتاب کن

تا پیش از تاریکی به غار برگردیم

————————————————————————————————————————————————————————-

زمان

ساعتها را بگذار بخوابند

بیهوده زیستن را

به شمردن نیاز نیست

————————————————————————————————————————————————————————labyrinth

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: