احمد حیدربیگی(1318-1386)

سپتامبر 10, 2010

به یاد احمد حیدربیگی

Filed under: صفحه اصلی - ahmad heydarbeygi — arashhyd @ 3:59 ب.ظ.
Tags:

… 19 شهریور، سومین سال درگذشت احمد حیدربیگی

حمد حیدربیگی

Advertisements

سپتامبر 18, 2009

درود فراوان در آستانه سال نو …

Filed under: صفحه اصلی - ahmad heydarbeygi — arashhyd @ 5:12 ب.ظ.
Tags:

 نوروز 2569 ایرانی ، 1389 خورشیدی پیروزو سرشار از آزادی، آگاهی و شادمانی باد

نوروز پیروز

  

  

  

  

 

 

 

nameh-i-be-aseman 

 


بدرود…

Filed under: صفحه اصلی - ahmad heydarbeygi — arashhyd @ 10:19 ق.ظ.

» فصل  بدرود بهم گفتن وتنهایی هاست

با همه تنگدلی وقت شکیبایی هاست»

آنچه گذشت …

Filed under: صفحه اصلی - ahmad heydarbeygi — arashhyd @ 9:45 ق.ظ.

احمد حیدربیگی در 29 اسفند 1318 ساعاتی قبل از تحویل سال نو بدنیا آمدمهاجرت او و خانواده اش از روستایی در اسلام اباد غرب(شاه آباد سابق)به شهر کرمانشاه پس از مرگ ناگهانی پدر در زمانی که او کودکی سه ساله بود ضرورتا» اتفاق افتاد. خانواده با مصائب و سختی های فراوان رو به رو بودو سالها به سختی سپری می شدند. خود او از دایی اش که خط خوش داشت و به او میرزا می گفتند به عنوان اولین مشوقش برای یاد گیری یاد میکند. در خاطرات کودکی او از کتابهای دستنویس میرزا روی طاقچه و صدای چرخش قلم نیش او روی کاغذ با جوهر بنفش بسیار یاد شده است.

کودکی حیدر بیگی با راستگویی بی چون وچرا ،کنجکاوی، جسارت، سکوت و خلوت های عجیب و گاه طولانی با خودش، وابستگی به طبیعت، فاصله اجتناب ناپذیر میان او و کودکان هم سن وسالش و هم آمیزی روحیه اصیل عشایری با پذیرش تازه ها سپری می شد. در مدتی کوتاه او به دانش آموزی نمونه و موفق تبدیل شد. شیفته ادبیات و ریا ضیات بود. روزنامه های دیواری او در مدرسه سر و صدا به پا میکردو علی رغم جسارتش در انتقاد، اولیای مدرسه به او به دیده احترام می نگریستند. درسال ۱۳۳۸ به همراه دوستانش که می خواستند حتما» او را همراه خود به سفر ببرند به تهران رفت و فقط برای آزمودن توانایی هایش در امتحان ورودی دانشگاه پلیس شرکت کرد. پس از اعلام نتایج، او که رتبه دوازدهم را از میان حدودا» دو هزار نفر شرکت کننده آورده بود، با اصرار شدید خانواده و دوستان رو به رو شد. جذابیتهای نظامی بودن در آن زمان و پیشنهاد های اغوا کننده مادرش برای حمایت از او در صورت ورود به دانشگاه پلیس، حیدر بیگی جوان را که دیوانه وار ادبیات و ریاضیات را دوست می داشت واداشت تا بخت خود را به عنوان یک نظامی بیازماید

در سال ۱۳۴۱ از دانشگاه پلیس با اخذ درجه لیسانس فارغ التحصیل شد.درستکاری و صداقت ، مدیریت فوق العاده و اینکه از رشوه خواری ، تبعیض و فساد حاکم در رنج بود اگر چه طی سالها خدمت برایش احترام فراوان در میان مردم و برخی همکارانش به ارمغان آورد اما موجب دردسر های فراوان نیز شد. او را به دور افتاده ترین و بد آب و هواترین شهرها فرستادند و در خطر ناک ترین موقعیت ها از او و مدیریت بحران او استفاده کردند.شرایط و محیط کار عرصه را بر علاقمندی هایش تنگ تر و تنگ تر می کرد و او را که نقاشی می کرد و شعر می گفت و بسیار می نوشت تحت فشار قرار می داد. او به عنوان یک نظامی می بایست برای چاپ هر چیز در مجلات و روز نامه هاابتدا مطالب خود را به اداره اطلاعات شهربانی می فرستاد و ماهها منتظر پاسخ مثبت یا منفی آنها می ماند. وقتی که افسر زندان بود از زندگی زندانیان یاد داشت برداری می کرد، تحقیق و مطالعه می کرد و با اصرار بسیار سعی می کرد در بخش های کار کند که فرصت مطالعه بیشتری داشته باشد .اگر چه خودش معتقد بود که این سالها به سادگی از دست رفتند و او نتوانست آنچه را که می خواست انجام دهد اما دانش عمیق سیاسی و اجتماعی که او در گذر این سالها بدست آورد بعد ها در آثار او تاثیر فراوان داشت . یک سال قبل از و قوع انقلاب ایران او را به سمت ریاست شهربانی یاسوج ( مرکز استان کهکیلویه و بویر احمد) منسوب نمودند، استانی که محل زندگی ایلات و عشایربسیار که عموما» مسلح بودند و در آستانه انقلاب پر آشوب و آماده انفجار می نمود بود.حیدر بیگی که خود برخاسته از عشایر بود با مدیریت خاص خود آن منطقه را آرام نمود. شاید یاسوج تنها مرکز استانی در کشورمان باشد که انقلاب در آنجا با آرامش و صلح اتفاق افتاد و مردم خونریزی و خشونت و حتی آسیب رساندن به اموال دولتی یا عمومی را تجربه نکردند. عاقبت در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ مردم او را به نشانه سپاسگزاری و احترام به دوش گرفته و در خیابان ها گرداندند.

بیست و دو بهمن 1357-یاسوج

حدود دو سال بعد پس از موافقت با تقاضای باز نشستگی زودتر از موعد او وقتی معاون شهربانی استان همدان بود دیگر زمان پرداختن به مطالعه وجدی در شعر فرا رسیده بود اما او که از سالیان کار طاقت فرسا اندوخته ای برای روز گار باز نشستگی نداشت و اوکه سالها فقط به انجام وظیفه پرداخته بو دو بس شاید انتظار این روزهای ناسپاس را نداشت .به هر حال او مدیر روزهای بحران بود و کار آزاد که حقیقتا» تجربه خوشایندی برای او نبود را بناچار تجربه کرد.او می گوید:»پس از انقلاب بزرگ و خونین، 8 سال جنگ و بسیاری مردم دور و برم ،شعر در حاشیه به یک ضرورت تبدیل شد.».

اولین شعر او به نام همزاد در سال ۱۳۶۹ در مجله آدینه که شاید یکی از معدود مجلات معتبر ادبی ایران در آن زمان بود به چاپ رسید و پس از آن «ایران فردا» » چیستا»، «گزارش»،»کارنامه، «گوهران»، بایا و…و بسیاری از مجلات محلی در همدان و کرمانشاه تا به امروز از او شعر و مقاله چاپ می کنند.

» لابیرنت» اولین کتاب او در سال ۱۳۷۹ به چاپ رسید. پس از آن «تنهایئت را به دوش من بگذار»در سال ۱۳۸۰ و»یک شاخه شعر سرخ»در سال ۱۳۸۳ در کارنامه او به ثبت رسید. اندکی بعد به عضویت کانون نویسندگان ایران در آمد و مورد تشویق و ستایش برخی بزرگان شعر امروز ایران قرار گرفت .به شعر در آوردن بخشهایی از منشور جهانی حقوق کودک به در خواست شورای کتاب کودک ایران تجربه ای دلپذیر برای او بود.تعداد قابل توجهی مقالات تحقیقی در سیاست و جامعه شناسی از او به جا مانده که تعدادی از آنها در همایش های «تدوین برنامه سوم توسعه کشور»، «نقش و جایگاه دولت در توسعه فرهنگی»،»مهاجرت نخبگان علمی و متخصصان»و… مورد استفاده بوده است.یازده ساعت مصاحبه سازمان اسناد ملی با او که در آرشیو آن سازمان ثبت و ضبط گردیده است تجربیات و خاطرات بسیار شنیدنی او را نیز شامل میشود.آثار دیگر منتشر نشده او چند مجموعه شعر،نگاهی دیگر به اوزان شعر فارسی،یک نمایشنامه و کتاب خاطرات اوست که پس از انجام مراحل اداری به چاپ خواهد رسید.

سر انجام در ساعت ۸ و پنج دقیقه شامگاه ۱۹ شهریور ۱۳۸۶ احمد حیدر بیگی آرام به خواب رفت و در کمال نا باوری و بهت خانواده و دوستان جهان خاکی را برای همیشه بدرود گفت سبکبار و پاک.

آرش حیدربیگی – نوزدهم شهریور ۱۳۸۷

29 اسفند1387

29 اسفند1387 همراه اکبر حیدریروزنامه همشهری-همدان1386شهریور

درود و سپاس

Filed under: صفحه اصلی - ahmad heydarbeygi — arashhyd @ 9:05 ق.ظ.
Tags:

مدت طولانی را درسرگیجه ، اوهام ،  غم ،  ناباوری ،  خشم ،  رنجش ،  دلتنگی  و احساس شکست و باختن سپری کردم. معنی کاینات عوض شد. فلسفه از آنچه بود پیچیده تر شد وچه بی مصرف می نمود ! امیدها به سختی قابل انطباق با واقعیت بودند. ما  باقیمانده خانواده  تقریبا به زانو در آمده بودیم!

دومین سالگرد بدرود گفتن احمد حیدربیگی هم رسید. ۱۹ شهریور۱۳۸۸.

این وب گاه  تلاش کوچکی است برای بودن با او.

آرش حیدربیگی

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.